تصمیم گرفتم چند بیت از سعدی عزیز مهمان تان کنم:
1
سعدی همه روزه پند مردم
می گوید و خود نمی کند گوش
2
ای سیم تن سیاه گیسو
کز فکر سرم سپید کردی
بسیار سیه، سپید کردست
دوران سپهر لاجوردی
صلحست میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
3
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سر دل آرد
آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک میسپارد
فریاد ز دست نقش، فریاد
و آن دست که نقش مینگارد...
کس بار مشاهدت نچیند
تا تخم مجاهدت نکارد...
حاجت به در کسیست ما را
کاو حاجت کس نمیگزارد
گویند برو ز پیش جورش
من میروم او نمیگذارد
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
4
و اما از قیصر عزیزم هم:
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
5
و از مولانا:
ای خدا
این وصل را
هجران مکن (با صدای استاد شجریان، بی شک شنیدنی تر است)
8
رب انی لما انزلت من خیر فقیر
برچسب:
نویسنده: آراد شریعتی