مقصود من از شنبه ی بی جمعه، شنبه ای است که جمعه اش هم مثل سه شنبه پرکار و شلوغ و بی استراحت باشد.
در هفته ای که گذشت مادر بزرگ همسرم بیمار شدند و بخشی از روز گذشته به عیادت و موضوعات پیرامون آن گذشت، بخش دیگری از کارهای دیروز به موضوعات مرتبط با آزمون های درسی پسرم و رساندن برادرم به خوابگاه و خرید میوه و نان و گوشت و شامپو و قرص ماشین ظرفشویی و ... گذشت و کلاً بیشتر ساعات دیروز را در حال رانندگی بودم.
چند ماه پیش از یک بلندی پریدم و زانوی راستم که دردی کهنه و قدیمی از دوران سربازی داشت آزار دید و هنوز هم درد دارد و وقتی خیلی رانندگی می کنم و به خصوص در ترافیک ها ... زانو آزار رسان تر می شود.
در شیراز دوستان بسیاری داشتم و به متخصصین مختلف پزشکی مراجعه کردن برایم آسان بود و اینجا هم به دلیل ناآشنایی با آدمها و هم ناآشنایی با مکان های ارایه خدمت و هم به دلیل شلوغی ها و دوری راه و زیاد بودن کارهای روزمره چند ماه است میخواهم زانویم را ببرم ویزیت و نشده
امروز دو کلاس دارم یکی با دانشجویان طب سالمندی و دیگری با دانشجویان پرستاری
روزها می روند و نمی آیند
موهایم سپید می شوند
و دلم سیاه و دفتر اوقاتم از خاطرات روزمره سیاه
و ذهنم خسته از ارتباط ها
آدم به آدم
و
ناگهان بانگی برآید عمر رفت
«ناگهان بانگی برآید خواجه رفت»
ناگهان بانگی برآید شب به خیر
دوستان قدیمی ام دیگر نمی نویسند
و چه بد
وبلاگ نویسی را همیشه خوشتر دارم از تلگرام و واتساپ و اینستاگرام
اما عمو فیله یکی یکی رفقای مار رو پرپر کرد تا دیگه کسی نمونده باشه در این عرصه
برچسب:
نویسنده: آراد شریعتی