خرید بک لینک
چند سال پیش کسی خیلی به پروپای من می پیچید که مرا با خودش ببرد و کاری که فکر می کرد من مناسبش هستم را با هم انجام دهیم

خوشم نمی آمد باهاش کار کنم (بماند به چه دلیل)

سعدی را آن روزها از بر بودم همه ی حکایت های گلستان را حاضر الذهن بودم

به خصوص این حکایت را خیلی می پسندیدم:

« مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق برنج اندرم از بس که به زیارت من همیآیند و اوقات مرا از تردّد ایشان تشویش میباشد گفت هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند»

از او چیزی خواستم و ناامید شد

مدتی راحت بودم

مولوی می گوید اگر می خواهی از چنگال صیادان نجات پیدا کنی آوازت را و پرقشنگت را و دانه ات را و غنچه ات را پنهان کن و در یک کلام مرده شو:

« یعنی ای مطرب شده با عام و خاص

مرده شو چون من که تا یابی خلاص »

نشنیدم و با عام و خاص مطرب شدم

دانه پنهان نکردم، گیاه بام نشدم، غنچه شدم ... دام نشدم

تا مصیبت از در و دیوار بر من ریخت

همان توانگری که پیش تر با روش و توصیه سعدی پرانده بودمش بازگشت با سوت صفیری دل انگیز و زیبا فریبم داد و زندگیم را و جوانیم را و شادیم را و دینم را و ایمانم را و اخلاقم را برد که برد که برد

او به ظاهر واعظ احکام بود

لیک در باطن صفیر و دام بود ...

اکنون چهل ساله ای همه چیز باخته ام

بیست ساله ها نمی توانند بالقوگی مهم بیست سالگی شان را درک کنند

در بیست سالگی ارزشمندترین گوهری که داری بالقوگی است، آنچه می توانی بشوی است ... و وای اگر باخته باشی اش ... وای اگر در پای سوت صفیری داده باشی اش

آآآآآآآآآی

پی نوشت:

... دل بدو دادند ترسایان تمام

خود چه باشد قوت تقلید عام

در درون سینه مهرش کاشتند

نایب عیسیش میپنداشتند

او بسر دجال یک چشم لعین

ای خدا فریاد رس نعم المعین

صد هزاران دام و دانهست ای خدا

ما چو مرغان حریص بینوا

دم بدم ما بستهٔ دام نویم

هر یکی گر باز و سیمرغی شویم

میرهانی هر دمی ما را و باز

سوی دامی میرویم ای بینیاز

ما درین انبار گندم میکنیم

گندم جمع آمده گم میکنیم

مینیندیشیم آخر ما بهوش

کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست

و از فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن

وانگهان در جمع گندم جوش کن

بشنو از اخبار آن صدر الصدور

لا صلوة تم الا بالحضور

گر نه موشی دزد در انبار ماست

گندم اعمال چل ساله کجاست

ریزهریزه صدق هر روزه چرا

جمع میناید درین انبار ما

بس ستارهٔ آتش از آهن جهید

وان دل سوزیده پذرفت و کشید

لیک در ظلمت یکی دزدی نهان

مینهد انگشت بر استارگان

میکشد استارگان را یک به یک

تا که نفروزد چراغی از فلک

گر هزاران دام باشد در قدم

چون تو با مایی نباشد هیچ غم

چون عنایاتت بود با ما مقیم

کی بود بیمی از آن دزد لئیم

آآآآآآی از عمر از دست رفته ای خداوندگار جبران کننده

برچسب: نویسنده: آراد شریعتی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:53

صفحه بندی